خرید بک لینک
آدم ها ترسناک اند آدم های شهرم ترسناک اند روحم از آنان فراریست روح سفیدم از تاریکی های روحشان میترسد واژگانشان همچون گلوله های سربی در روحم فرو میرود وروحم را ناتوان میکند روح منبا طراوت است زلال است پرامیداست واژگان آدم هاااا سرشار از ناامیدیست سرشار از تاریکیست ومن به دور خود دیواری کشیده ام مرا از دیوار به دور خود کشیده بیرون نکنید پشت دیواره به دور خو

برچسب: نویسنده: آدرین موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 12 فروردين 1397 ساعت: 3:34

اتاق تاریک استغروب خورشید در راهکاروان خاطره های گذشته سوار بر باد می آمد به سویمبرگ های بی جان افتاده برروی زمین سردباد می وزید آراممرور میشدن خاطرات تلخ وشیرین گذشته هاآموزگار پای تخته ی درسشاگردان با دل وجان به گوشدر همین حین باد شروع به وزیدن کردمرا برد به کوهستان سرد وتاریکجلوی غاری روشن، مرا پیاده کرد و شروع به وزیدن کر دنورغارگرمایی به وجودم میداد در

برچسب: نویسنده: آدرین موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 12 فروردين 1397 ساعت: 3:34

زمان چقدر سریع میگذره!!!روزی تو این شهر پراز حادثه همه جایش زیر سلطه ی نگاهم بودو به همه جایش اشراف داشتم.به خودم می بالیدم که قدم اینقدر بلند هست تا بتوانم کل آدم ها وخونه های این شهررو ببینم،حتی قدم از درخت هایی که فکر میکردن خیلی بلند قد هستند بلندتربود.من42 متر ارتفاع داشتم،هرکودکی که توکوچه وپس کوچه های شهر درحال توپ بازی وهفت سنگ و قایم موشک بود میتوان

برچسب: نویسنده: آدرین موسوی‌پور تاريخ: يکشنبه 12 فروردين 1397 ساعت: 3:34

صفحه بندی